|
|
|
|
|
{پيش از اينكه هر نوع سوء برداشتي از اين مطلبم بشود، تاكيد ميكنم كه من هيچ تعلق خاطري به جبهه مشاركت ايران اسلامي ندارم و تنها به واسطه سابقهء فعاليت شغلي مرتبطم با آن است كه هرازگاهي نگاهي به تحركات آن دارم.} ديروز تولد هفت سالگي جبهه مشاركت ايران اسلامي بود. حزب نوپا و تازه تاسيسي كه به محض اعلام موجوديت با اقبال بسياري به فراخور فضاي سياسي روز مواجه شد و پيروز چند انتخابات پي در پي و صاحب اكثريت كرسيها در مجامع انتخابي حاكميت گرديد. مجامعي كه به تعبير محسن كديور حداكثر دو پنجم قدرت را در اختيار داشت ولي انتظار از آن بيش از اين حجم واقعي بود. نميخواهم به تحليل علل شكست اين حزب كه گرفتار غرور جواني و سهمخواهي اكثريتي در تصميمگيريهاي كلان در قالبهايي چون جبههء دوم خرداد شد، بپردازم (اگر چه همين هم عامل مهمي در شكستشان بود)؛ چرا كه از حوصلهء اين مقال خارج است و عوامل بسيار! اگر چه نميتوانم از غفلتهايي چون سياستگذاري غلط در 3 انتخابات گذشته، اهمال در تلاش براي ايجاد اجماع ميان تمامي اصلاحطلبان و انتقادات بسيار و اساسياي كه به اين حزب وارد است بگذرم ولي ناجوانمردي است كه بي امكان حضور دفاع آنان از خودشان در اينجا بر آنها تاخته شود. مضاف براينكه اصولا جاي گلهگذاري در جشن تولد نيست! پس باشد در فرصت مقتضي. آنچه كه مرا بر آن داشت تا به تحرير اين سطور بپردازم آن بود كه ديروز به رسم آشنايي و سلاموعليك گذشته براي آشنايان قديمم در اين حزب sms تبريكي با اين مضمون فرستادم:"تولد 7 سالگي حزبتون مبارك. تو كدام مدرسه ميخواين اسمش را بنويسين؟"ميگن خاك سرده و تعلق را از بين ميبره. احتمالا خروج از يك حوزه هم به منزله مرگ در آن و به خاك سپاري است! چون بسياري از همان آشنايان قديمي قابل ندانستن و جوابي ندادند. ولي پاسخهايي كه برام رسيد جالب بودن. به رسم امانت و از آنجا كه به آنها نگفتم كه قصد دارم جواباشون را در وبلاگم بگذارم، از علائم اختصار اساميشون براي نقل قول پاسخهاي sms اشان استفاده ميكنم.م.خ: به اميد روزهاي بهتر. ح.ك: اميد است در مدرسه بزرگ ايران براي همه ايرانيان بتوانيم به فعاليت گستردهامان براي تحقق آزادي و رشد و تعالي و توسعه كشور ادامه دهيم. ا.ك: مدرسه دانش. م.س: در مدرسه اصلاحطلبان پيشرو. البته به قول آقاي كروبي در مدرسه سوته دلان هم ميشود؟! ولي اولي بهتره. س.پ: حدس ميزنم تا 7 سال ديگر هم پيش دبستاني را تمام نكند!!! ش.ط: مدرسه "عدالت و مهرورزي" با مديريت دكتر احمدينژاد! ح.س: مدرسه اصلاحات. ح.م: برديمش سنجش هوش گفتن حالا 4 سال بره مدرسه استثناييها تا ببينيم چي ميشه! م.ي: مدرسه استثناييها، چون عقب ماندهاس! در انعكاس اين نظرات ترتيب سني و سمت حزبي افراد را رعايت كردهام. برام جالب بود كه دو نظر آخر را اعضائ شاخه جوانان فرستادند. اگر اين پاسخ تنها يك شوخي باشد محل بحث نيست. ولي اگر اين شوخي تلخ ريشه در نارضايتيهاي درونگروهي داشته باشد، براي سردمداران و تصميمگيران جبههء مشاركت زنگخطري است كه آهنگ ناموزون شكاف ميان بدنه و راس را در اين حزب مينوازد و اين بسيار قابل تامل است. نه تنها براي ايت حزب نوپا بلكه براي تمامي احزاب و تشكلهاي سياسي كشور كه حيات و بقايشان به شكلگيري هرچه سريعتر حاكميتي دموكراتيك در مام ميهن ميانجامد، آرزوي عمري هزار ساله و حتي بيش از آن دارم. به اميد آن روز. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 16:34 توسط نسرین وزیری
|
|
||
|
|
|
|
|
با شنيدن واژه سرمايه نخستين چيزي كه در اذهان متصور ميگردد، سرمايهء ريالي يا به عبارتي بعد مادي آن است. اين بعد از مفهوم سرمايه آنقدر مورد توجه است كه خروجش از كشور در كلام رييس قوه قضائيه جهاد اكبر خوانده ميشود. حال آنكه بعد معنوي آن به مراتب مهمتر و توجه به آن لازم تر است. متاسفانه اهميت بعد معنوي سرمايه نيز تا كنون محدود به فرار مغزها و نخبگان در عصر اخير شده است. اين به معناي كمتوجهي به اين موضوع با اهميت نيست. چرا كه با روند فعلي بعيد نيست كه كانون روشنفكران و دگرانديشان تمام و كمال به خارج از كشور منتقل شده و با مسدود شدن تمامي روزنههاي حضور اپوزيسيون در داخل، خواسته يا ناخواسته به تقويت اپوزيسيون خارج از كشور پرداخته شود. بخشي از اين سرمايه معنوي، اساتيد كهن اين مرزوبوم هستند كه اين روزها به كلي به فراموشي سپرده شده و اگر دست بر قضا هرازگاهي خبري هم از آنها منتشر ميشود؛ متاسفانه خبر درگذشتشان است. منوچهر آتشي ، مرتضي مميز ومهدي چيتي از اين دست فراموششدگان بودند. كساني كه فقط در ياد هواداران محدودشان بودند و البته در گنجينهء تاريخ كشور تا ابد خواهند ماند. تا همين دو روز پيش نسبت به بخشي از اين سرمايه توجه چنداني نكرده بودم. سرمايه معنوي اساتيد كهن ايراني در خارج از خاك كشور. مهدي سجادي آخرين هنرآموختهء مكتب كمالالملك كه تمثال پيامبر را در 11 سالگي و پيش از آموزشهاي آن استاد بزرگ در كولهبار هنري خود به ثبت رسانده از جملهء اين سرمايههاي فراموش شده و البته مهجور ايران است. رسانه ملي طي يك اقدام باور نكردني كه احيانا از دستش در رفته بود دو شب پيش گفتوگويي با او در اتريش كرده بود. گفتوگويي بسيار دلنشين و تاثيرگذار. آنقدر كه همپاي تكرار خاطرات شيرينش از گذشته (مثل آنجا كه از رضا خان به عنوان يك پير كر و خر نام ميبرد)، بينندگان نيز خنديدند و از تبعيدش يه خارج از كشور، دلگير شدند. ولي آنچه حزن مضاعف آفريد آن بود كه او عليرغم اشتياق بسيارش به بازگشت به وطن – كه پس از آرزوي سلامتي دومين آرزويش در اين كره خاكي بود- از اين امكان محروم بود. آن هم به جرم آنكه انقلابيون ايران او را هنرمند درباري خواندهاند! در طول ذكر خاطراتش به وضوح نمايان بود كه او بالاجبار و براي آنكه از موهبت تحصيل در اروپا كه آن روزها تنها و تنها به اذن شاه براي نامتمكنيني چون او مقدور بود، ناگزير از نزديكي به دربار بوده است. چنين حكمي براي او كه در آتش حسرت ديدار وطن ميسوزد، حكم حقي نيست. او كه سرمايهء ملي ايران است و اين روزها بايد همچو استادش به تربيت هنرجويان خوش قريحهء كشورش بپردازد، نه تنها از اين خدمت وامانده بلكه به واسطهء زندگي انفرادي و رتقوفتق آن در كهنسالي حتي فرصت نقاشي جديد و خلق آثار نو نيز از او سلب شده است. اين حق است كه چنين سرمايههايي چنين مهجور بمانند؟ و حتي فرزندان اين سرزمين از وجودشان بيبهره؟ تاريخ چه قضاوتي در مورد نمك نشناساني چون عاملان اين موارد خواهد كرد؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 16:11 توسط نسرین وزیری
|
|
||