تبليغاتX
آرش کمانگیر
مرز را پرواز تیری می دهدسامان! کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ایمان!

از آن شب كه براي اطمينان از خبر شهادت همكارانم به ايسنا برگشتم، ديگر حال و هواي خبرگزاري را مثل گذشته شاداب و پرهياهو نيافتم. كمر تك‌تك بچه‌ها شكسته. سرویس عکس صاحب‌عزاست و هر يك از آنها در گوشه‌اي  در هاي‌هاي گريه و نگاه حسرت‌انگيزيشان كه كاش جاي قريب بودند، كز كرده‌اند.

اتاقي نيست كه صداي گريه از آن بلند نباشد. حتي صبح زود كه هنوز حاضران به تعداد انگشتان يك دست هم نمي‌رسند، راهروها اندوه‌بارند. گويي گرد مرگ بر سرمان ريخته‌اند.اگر چه صوت بلند قرآن ديگر به گوشمان نمي‌رسد ولي هنوز پرچم‌هاي سياه عزا دورادور حياط كوچك ايسنا را پوشانده و عكس دو شهيد عزيزمان، قريب و عمراني در حياط در كنار دفتر يادبود و پايه‌هاي گل، اشك هر تازه‌واردي را در مي‌آورد.

ديروز پيكر اين دو عزيز را در همين حياط كه روزهاي خوش “خبرنگار” و “دانشجو” را در سالهاي پيش در آن به جشن مي‌نشستيم و عكس يادگاري مي‌انداختيم، تشییع شد. حياطي كه در باورم نمي‌گنجيد پس از وداع با دکتر فاتح باز هم شاهد اشك‌وآه ايسناييان باشد.

قريب جايت خالي بود كه ضجه‌هاي بچه‌ها را ببيني كه چطور تابوت پيكر سوخته‌ات را چون نگینی در بر گرفته و هاي‌هاي بر آن مي‌گريستند. عمراني عزيز، جاي تو هم خالي بود كه ببيني همكاراني كه فرصت ديدارشان را در عمر كوتاه يك‌هفته‌اي‌ات در تهران نيافته بودي، چطور يك‌جا گردت جمع شده بودند. افسوس كه خير مقدم نگفته، ناگريز از وداع با تو شديم.

كساني براي همراهي ما آمده بودند كه اغلب براي ما غريب مي‌نمودند ولي آمده بودند تا غم غربت از رخسارتان بروبند. همه غرق در ماتم بودند. عكاساني كه نمي‌شد از تابوت جدايشان كرد و در هاي‌هاي گريه‌اشان عکس مي‌گرفتند و بر عكس‌هايتان بوسه مي‌زدند، خبرنگاراني كه در حسرت عروج ملكوتي‌ زودهنگامتان بي‌مهابا و باصداي بلند هق‌هق مي‌كردند و   

در وااسفاي حاضران، شما را به قصد آغوش خانواده‌هاتان رهسپار فرودگاه كردند. خانواده‌هايي كه هنگام بدرقه‌اتان به تهران، تصور نمي‌كردند كه اين آخرين وداعشان خواهد بود و اين آخرين باري‌است كه در آغوش گرفته و مي‌بوسندتان. خانواده‌هايي كه خدا كند بي‌ديدار اجساد سوخته و غيرقابل شناسايي‌اتان راضي شوند به خاكتان بسپارند. چگونه مادرانتان تاب مي‌آورند كه دست‌گل‌هاي نشكفته‌اشان را اينگونه ببينند؟ چه از شما مانده كه در آغوش بكشند؟ چه كسي قامت پير پدران سالخورده‌اتان را صاف كند؟ شما كه عصاي دستشان بوديد.

اگر مي‌دانستيد كه اجسادتان را با هواپيماهاي مطمئن به منزل مي‌برند باز هم سوار بر آن هواپيماي معيوب مي‌شديد؟ روزگار را مي‌بينيد. مرده‌اتان را گرامي‌تر مي‌دارد!

امروز هم به ياد شما كه حتي ديگر اجسادتان هم در ميانمان نبود به تشييع پيكر هم‌پروازانتان رفتيم. چه خوش گفت آنكه شما را “ققنوس‌هاي خون‌نگار” ناميد.

قريب باور كن كه اينبار غريب نبودي. آنها كه شايد عكس‌هايت را هم نديده بودند به شوق خداحافظي با تو آمده بودند و چه بسيار!

مي‌گريستند و مي‌گفتند: “اين گل پرپر زكجا آمده، از سفر كرب‌وبلا آمده ”

آنچه غمم افزون مي‌كرد اينكه مدام مي‌گفتند: “اگر” قصوري صورت گرفته باشد!

قصوري از اين بالاتر، كه مي‌دانستند اين هواپيماي باري دچار نقص فني است و باز هم گوسفند‌وار اين همه انسان بي‌گناه را سوار بر آن كردند؟ اگر اين قتل‌عام نيست پس چيست؟

مي‌داني قريب، تو تنها غريب آن پرواز نبودي. تمام خبرنگاران و عكاساني كه شمارشان بيش از 80 تن بود ولي صداوسيما آنها را 39 تن معرفي كرد هم غريبند. آنها كه حتي از جانب برخي، شهيد هم ناميده نشدن ولي شهادت شما را همگان به او تسليت گفتند! بيش از آنكه به خانواده‌هايتان.

جز سپردنتان به دامان خدا، كاري از دستم بر نمي‌آيد. اميد كه در پناه او آرامش يابيد. گوهري كه در طول عمر حرفه‌ايتان از آن بي‌بهره بوديد!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 15:27  توسط نسرین وزیری  | 

قريب كه غريبانه رفت

امروز ظهر خبر سقوط يك فروند هواپيمارا از زبان يكي از همكاران با تاسفشنيدم. همه شنوندگان هم بر اساس اصل مجاورت جغرافيايي و معنوي خبر هم كه شده تاسف خوردند. يك ساعت بعد سر كلاس درس بنا به ضرورتي مجبور به تماس با همكاران شدم. آنوقت بود كه شنيدم مسافران آن هواپيما، 68 عكاس و خبرنگاري بوده‌اند كه براي پوشش يك مانور نظامي راهي چابهار بوده‌اند.

ارزش معنوي خبر به مراتب در ذهنم پررنگتر شد چون تمامي آنها از خانواده مطبوعات و رسانه‌ها بودند كه من هم جزء كوچكي از آنم.. ولي پتك سهمگين تاسف و تاثر زماني بر ظرف شيشه‌اي وجودم فرود آمد كه شنيدم حسن قریب عكاس خوب ايسنا هم در آن هوايپما بوده است. 3بار پرسيدم كه مطمئن هستيد تمامي مسافران و حتي قريب مرده است؟ مخاطبم از موضعي كاملا عقلاني گفت: “هواپيما با يك ساختمان 10 طبقه برخورد و منهدم شده است. چيزي از آن باقي نمانده!”

مجاورت آنقدر پررنگتر مي‌شد كه اين همكار همجوار كه بارها و بارها در برنامه‌هاي خبري همراه او بودم، نزديكتر از همكار تا حد يك برادر برايم مجسم مي‌شد.

فروخوردن بغض آن هم سركلاس درس با حضور استادي كه بسان تيرباري، بي‌ اندكي درنگ، درس مي‌داد و درس مي‌داد و درس مي‌داد؛ كار ساده‌اي نبود. قطره اشكي فرو مي‌غلتيد و با واهمه زود دزديده مي‌شد. دق كردم تا كلاس تمام شد.

اگر چه صداي عقل‌گراي پشت تلفن همچنان در گوشم چون ناقوس ناموزوني زنگ مي‌خورد كه چيزي از هواپيما باقي نماندهولي در دلم دل دل مي‌كردم تا كساني از فاميل مطبوعاتي‌ام زنده مانده باشد يا حداقل قريب زنده باشد.

هيچ وقت فكر نمي‌كردم براي همكاري كه سرجمع شايد نيم ساعت هم با او طي سه سال همكاري خبري حرف نزده بودم، اينقدر دلتنگ شوم. شايد نگاه غريب و نجيب اين همكار شهرستاني باعث شده بود كه چنين حسي در من تقويت شود.

قريب بود و غريب.

نزديك بود ولي دور داشته بوديمش.

غريبانه از جمعمان پر گشود بي آنكه با او خداحافظي كرده باشيم و او را به خدايش سپرده باشيم!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 19:45  توسط نسرین وزیری  | 

كارپردازان مجلس به قول كامران يك دسته‌گل ديگه به آب داده و اينبار نيز پس از يك هفته تعطيلات ماهانه مجلس‏، نمايندگان را با شگفتي ديگري مواجه كردند. حائل شيشه‌اي اطراف درب ورودي صحن!

واكنش‌ها نسبت به آن بسيار جالب بود. تقريبا تمامي نمايندگان منهاي هيات رييسه از چرايي نصب آن بي‌اطلاع بودند. اگر چه ابوطالب آن را منسوب به ناطق‌نوري دانسته و حدادعادل نيز با دفاع از اين اقدام كارپردازان، آن را در نتيجه كار كارشناسي عنوان كرد ولي باهنر بي‌پروا آن را به علت نظر مشورتي خود با حدادعادل در راستاي پرهيز از سرك كشيدن خبرنگاران و حفظ نظم مجلس خواند و همچنين به دليل اينكه خبرنگاران في‌البداهه سوالي از نمايندگان نپرسند كه پاسخ يا عدم پاسخ به آن برايشان معني‌بخش باشد.

ورود خبرنگاران به اين محيط شيشه‌اي - البته از نوع مشبك- ممنوع است  و دو ورودي آن تا پيش از نصب درها با حضور دو نفر از حراست مجلس مسدود شده است.

يكي از دوستان اواخر هفته گذشته، خواندن كتاب بهشت خاكستري نوشته عطاءالله مهاجراني را به من پيشنهاد كرد. در بهشتي كه توسط شخصيت‌هاي اين داستان خيالي قرار است ساخته شود، به منظور پرهيز از گناه سوال كردن ممنوع مي‌شود تا افكار افراد در جستجوي پاسخ براي آنها به انحراف كشيده نشود. همچنين به منظور شفاف‌سازي قرار بر اين مي‌شود كه به جاي تمامي ديوارها شيشه كار گذاشته شود. كسي هم پيشنهاد مي‌كند تا ديوارهء كمدها را هم از شيشه بسازند، وگرنه مردم مي‌روند داخل كمدها و شروع مي‌كنند به سوال كردن!

وقتي به اين بخش از داستان رسيدم ناخودآگاه خنده‌ام گرفت ولي فكر نمي‌كردم به همين زودي با موردي تقريبا مشابه در عالم واقع مواجه شوم.

مردم همان مردمند كه در داستان محق‌اند از هر آنچه در پيرامون مسئولانشان مي‌گذرد مطلع باشند، از اينكه نمايندگانشان كي و چرا از صحن خارج مي‌شوند و چه مي‌كنند و به نوعي مردم صورت مجلس را هم علاوه بر صداي آن مي‌بينند (ص41). ولي همان‌طور كه در صفحات بعدي كتاب ترجيح داده مي‌شود تا به منظور عدم شكل گيري سوال در ذهن مردم نسبت به دولت و حكومت -كه تنها حق سوال از مردم را دارند و نه جواب به آنها- از شيشه‌هاي دودي براي مكانهايي چون مجلس استفاده شود؛ در عالم واقع نيز ترجيح داده شده است كه در اطراف در اصلي مجلس به منظور جلوگيري و به نوعي اختلال در كار خبرنگاران به عنوان چشم‌هاي ملت از حائل شيشه‌اي مشبك استفاده شود!

چه زود بهشت خاكستري مجلس هفتم رخ نماياند!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 14:15  توسط نسرین وزیری  |