تبليغاتX
آرش کمانگیر
مرز را پرواز تیری می دهدسامان! کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ایمان!
یادمان شهدای ایسنا

با خواندن تیتر خبر "آغاز مراسم اربعین شهدای ایسنا با پیام خاتمی" احساس کردم که قلبم در حال ایستادن است. در کوتاهترین وقت ممکن خودم را به ایسنا رسوندم.

شبیه همان شبی بود که با شنیدن خبر شهادت بچه ها از دانشگاه به ایسنا برگشتم. همچنان گرد ماتم را تو چشم های بچه ها می شد دید. ولی آن دفعه ورود به ایسنا میخ کوبانه تر و حزن انگیز تر بود. تفاوتش هم در تلائلو صوت قرآن بود که آن بار با شنیدنش بغضم ترکید و اینبار با یادآوریش. تندیسی که برای یادبود بچه ها ساخته بودند در پوشش پرده های نمازخانه ایسنا که دورادورش کشیده بودند قرار داشت و بی مهابا باد از آن پرده می گشود.

عکس های حسن قریب و اسماعیل عمرانی در کنار میزبانان صاحب عزای ایسنا همان حال و هوای اشک آلود و بغض آمیز ۴۵ روز پیش را داشت. برخی بچه های قدیمی هم آمده بودند. از همه بیشتر از حضور سید حسن خمینی خوشحال شدم. حضورش به نوعی برای بازماندگان آن دو شهید التیام دهنده بود. البته دلم برای چهره قریب پدر قریب سوخت. چقدر از دیده بوسی با نوه امام خوشحال به نظر می رسید ولی مطمئنا دلش می خواست پسرش زنده می ماند تا اینکه در چنین موقعیتی قراربگیرد!؟

از تندیس پرده برداری شد. آنگاه بود که دیگر سیل اشکان مادران آن دو شهید را امان نبود.

جایشان تا همیشه در جمع ایسناییان خالی است.

یادشان زنده باد. 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 18:14  توسط نسرین وزیری  | 

بالاخره پس از مدتها توانستم فیل تو شیشه کنم و یک تصمیم بگیرم. تا حالا خیلی در این زمینه شعار داده بودم ولی در وهله عمل واقعا سخته!

عادت کرده ام که در ابتدای هر مکالمه تلفنی ای بگویم: وزیری هستم از ایسنا مزاحمتون می شم...

۴ سال و نیمه که هر روز صبح به نیت عزیمت به ایسنا از خونه می زنم بیرون و شب ها اگر چه خسته ولی با امید به فردای پرخبر تر برمیگردم. ۴ سال و نیمه که با یک جمع صمیمی روزهام رو شب می کنم. روزهایی پر از خاطرات خوش. چه با خنده چه با گریه! وقتی به گذشته نگاه می کنم می بینم که لحظه لحظهء این سالها و  خشت به خشت ایسنا در ذهنم خاطره ساز شده. چه اون روزی که مامور به راه اندازی ایسنای الزهرا شدم، چه اون روزی که با کلی ذوق به سرویس سیاسی پا گذاشتم، جه اون روزی که حاشیه های پر هیاهوی مراسم حسینه ارشاد را می نوشتم و از حساسیت های ارسال چنین اخباری مطلع می شدم، چه اون روزی که جواب درخواستم را مهدوی کنی با معرفی مصباحی مقدم به عنوان سخنگوی جامعه روحانیت داد، چه اون روزی که اولین مصاحبه تفصیلی ایسنا با سعید حجاریان را گرفتم، چه اون روزی که علی رغم  میل باطنی ناگزیر به تغییر حوزه کاری ام از سیاست داخلی به پارلمانی شدم، چه اون روزی که ....

همه و همه روزهای ایسنا خاطره است و تلخ ترینش هجرت فاتح بود و پرکشیدن دو همکار عزیزمون به دیار باقی ولی شیرین ترینش را نمی تونم انتخاب کنم ....

از ایسنا رفتن یه روزهایی تو خاطرم هم نمی گنجید، چه برسه بعد از وصیت فاتح که ایسنا را موقع رفتنش به تک تک بچه ها می سپرد و البته هنوز هم نمی گنجد. یکی از آرزوهای فاتح رواج فرهنگ ایسنایی (فرهنگ کار زیاد و بی منت و خسته گی ناپذیر) در تمام فضای رسانه ای کشور بود. با این وجود وقتی یکی از ابزارهای تحقق این آرزو را حضور رسولان ایسنا در دیگر رسانه ها دانستم به مذاقش خوش نیامد و آن را توصیه نکرد...

از امروز پا به روزنامه اعتماد ملی نهادم ولی همچنان با خاستگاه ایسنایی و دلی که در گرو ایسنا است و البته با آرزوی ادامه همکاری با آن.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 19:48  توسط نسرین وزیری  |