|
|
|
|
|
امروزآنچه را که بیم دیدنش را داشتم، بالاخره دیدم. حملهء نیروی انتظامی به دانشجویان و مردم معترض به طول مدت زندانی بودن گنجی و همراه با اعتراض غذای وی. قرار بود این تجمع در مقابل درب اصلی دانشگاه تهران برگزار شود که مامورین نیروی انتظامی _که بر خلاف معمول نامهای الصاق شده بر لباس فرمشان را کنده بودند_ از آن ممانعت به عمل آورده و مردم را به سوی خیابان قدس رهنمون کردند. ورودی خیابان به وسیله اتوبوس های خطوط امام حسین (ع) و فیاض بخش مسدود شده بود. مردم مشتاق از ضلع جنوبی خیابان انقلاب با عبور از میله های وسط خیابان –در اطراف خط ویژه- و از میان اتوبوسهایی که در دو سمتش نیروی انتظامی مزاحم تردد آنها بودند، گذشتند و خود را به تجمع کنندگان ضلع غربی دانشگاه رساندند. همینجا بود که دیدم نیروی انتظامی با باتوم های چوبین و پلاستیکی خود به مردم حمله ور شدند و با وارد کردن ضرباتی به ساق پاها و کمرهایشان، آنها را به سمت بالای خیابان قدس به راه انداخت. هاشم آقاجری، زندانی سیاسی رها شده از بند در میان حلقه ای از دانشجویان بود. دانشجویانی که با سردادن شعارهای «زندانی سیاسی آزاد باید گردد»، «گنجی قهرمان جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد» به ضرب چوب و چماق به حرکت در آمده بودند. چند قدمی از خیابان قدس بالاتر نرفته بودیم که نیروی انتظامی به دنبال جمعیت دو گرفت و بار دیگر به آنها حمله کرد. یک افسر نیروی انتظامی با فریاد برخی را نیروی مواد مخدر خطاب کرد {که البته جای بسی تعجب و سوال است که چرا آقایان، دانشجویان و مردم عادی را قاچاقچی فرض کردند؟} و از آنها خواست تا به شکل دشتبان _با دسته های به هم پیوسته و با زور باتوم_ جمعیت را به سمت بالا هدایت کنند. جمعیت به درب غربی دانشگاه در مکقابل خیابان طالقانی نزدیک شد و یک اقدام باور نکردنی دیگر به وقوع پیوست. نگهبانان این درب، آن را به روی دانشجویان و هاشم آقاجری که در صدر راهپیمایی کنندگان بود بستند! دیگر حتی دانشگاه نیز مامن دانشجویان و اساتید نیست و آنها را در پناه خود نمی گیرد. ساق پای تنی دیگر از دانشجویان در طی این راهپیمایی آرام که با سرود یار دبستانی، ای ایران و ای شهید، همراهی می شد، تا انتهای خیابان قدس پذیرای باتوم های نیروی انتظامی گردید. خیابان قدس و حملات صهیونیست وارانه در حمله به جمعی از مردم بی دفاع، ناخودآگاه مرا به یاد شعار دانشجویان در روز 18 تیر 76 انداخت. «ایران شده فلسطین، مردم چرا نشستین!» اعتراف می کنم که با دیدن آن حملات، بغض تلخی گلویم را فشرد. اینان و برادران لباس شخصی همراهشان، پیش قراولان آن چکمه پوشانی هستند که از حضورشان در اریکه قدرت بیم می رفت. دیگر صدای پایشان آنقدر نزدیک شده که باید پی اشان را به تن مالید! آغاجری با رایزنی با یکی از عقلای نیروی انتظامی، اجازه خواست تا 5 دقیقه با جمع معترض سخن بگوید. جمعیت به احترام اودر ضلع شمال شرقی دانشگاه نشست. در حالی که تندروهای نیروی انتظامی همچنان می خواستند مانع از این نشست آرام باشند، آقاجری گفت که گمان نمی کرد خانواده گنجی راضی باشند قطره ای خون از بینی حامیان او بریزد. حمله وران نیز که او «مامورین» می خواندشان، دستور بگیر و هیچ کاره اند. بنابراین بهتر است که جمع متفرق شود. عبدالله مومنی هم به عنوان یکی از دعوت کنندگان از جمع خواست حال که به آنان حتی اجازه تجمع قانونی (بدون حمل سلاح و بی قصد تعرض به نظام) داده نمی شود بروند و از دیگر کانال های قانونی خواهان آزادی گنجی شوند. نیروی انتظامی بار دیگر اقدام به متفرق کردن جمع با زئر و ارعاب و تردید کرد. یک واقعه تعجب برانگیز دیگر در جلوی چشمانم به وقوع پیوست. فرمانده ای فریاد برآورد: یک.... دو.... هنوز شماره سه به زبان او جاری نشده بود که حتی یکی از چهره های شناخته شده دانشجویی در میانشان نمانده بود. عبدالله مومنی ترک متری صحنه را ترک کرد. افشاری از سر خیابان قدس به ناگهان گم شد و در پی تصمیم جمع معترض مبنی بر ادامه راهپیمایی تا میدان ولیعصر در میان آنان هیچ فعال دانشجویی دیده نمی شد! نمی دانم جنبش دانشجوییمان ترسو شده و زود جا می زند یا اینکه عموم مردم در حال یادگیری اعلام اعتراضات مدنی خود هستند! برای اولی جای بسی تعجب و برای دومی، جای بسی خرسندی. به یاد مکالمه تلفنی چند شب پیشم با یکی از بچه های روزنامه نگار افتادم که در تحلیلش از فروخفتن جنبش دانشجویی به ضعف رهبری آنان و فقدان حضور یک چهره سرشناس اشاره می کرد و به حق که درست می گفت. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 21:45 توسط نسرین وزیری
|
|
||