تبليغاتX
آرش کمانگیر - آهوي گريزان سرمايه
مرز را پرواز تیری می دهدسامان! کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ایمان!

با شنيدن واژه سرمايه نخستين چيزي كه در اذهان متصور مي‌گردد، سرمايهء ريالي يا به عبارتي بعد مادي آن است. اين بعد از مفهوم سرمايه آنقدر مورد توجه است كه خروجش از كشور در كلام رييس قوه قضائيه جهاد اكبر خوانده مي‌شود. حال آنكه بعد معنوي آن به مراتب مهمتر و توجه به آن لازم تر است.

متاسفانه اهميت بعد معنوي سرمايه نيز تا كنون محدود به فرار مغزها و نخبگان در عصر اخير شده است. اين به معناي كم‌توجهي به اين موضوع با اهميت نيست. چرا كه با روند فعلي بعيد نيست كه كانون روشنفكران و دگرانديشان تمام و كمال به خارج از كشور منتقل شده و با مسدود شدن تمامي روزنه‌هاي حضور اپوزيسيون در داخل، خواسته يا ناخواسته به تقويت اپوزيسيون خارج از كشور پرداخته شود.

بخشي از اين سرمايه معنوي، اساتيد كهن اين مرزوبوم هستند كه اين روزها به كلي به فراموشي سپرده شده و اگر دست بر قضا هرازگاهي خبري هم از آنها منتشر مي‌شود؛ متاسفانه خبر درگذشتشان است. منوچهر آتشي ، مرتضي مميز ومهدي چيتي از اين دست فراموش‌شدگان بودند. كساني كه فقط در ياد هواداران محدودشان بودند و البته در گنجينهء تاريخ كشور تا ابد خواهند ماند.

تا همين دو روز پيش نسبت به بخشي از اين سرمايه توجه چنداني نكرده بودم. سرمايه معنوي اساتيد كهن ايراني در خارج از خاك كشور. مهدي سجادي آخرين هنرآموختهء مكتب كمال‌الملك كه تمثال پيامبر را در 11 سالگي و پيش از آموزش‌هاي آن استاد بزرگ در كوله‌بار هنري خود به ثبت رسانده از جملهء اين سرمايه‌هاي فراموش شده و البته مهجور ايران است.

رسانه ملي طي يك اقدام باور نكردني كه احيانا از دستش در رفته بود دو شب پيش گفت‌وگويي با او در اتريش كرده بود. گفت‌وگويي بسيار دلنشين و تاثيرگذار. آنقدر كه همپاي تكرار خاطرات شيرينش از گذشته (مثل آنجا كه از رضا خان به عنوان يك پير كر و خر نام مي‌برد)، بينندگان نيز خنديدند و از تبعيدش يه خارج از كشور، دلگير شدند. ولي آنچه حزن مضاعف آفريد آن بود كه او علي‌رغم اشتياق بسيارش به بازگشت به وطن – كه پس از آرزوي سلامتي دومين آرزويش در اين كره خاكي بود- از اين امكان محروم بود. آن هم به جرم آنكه انقلابيون ايران او را هنرمند درباري خوانده‌اند!

در طول ذكر خاطراتش به وضوح نمايان بود كه او بالاجبار و براي آنكه از موهبت تحصيل در اروپا كه آن روزها تنها و تنها به اذن شاه براي نامتمكنيني چون او مقدور بود، ناگزير از نزديكي به دربار بوده است. چنين حكمي براي او كه در آتش حسرت ديدار وطن مي‌سوزد، حكم حقي نيست. او كه سرمايهء ملي ايران است و اين روزها بايد همچو استادش به تربيت هنرجويان خوش قريحهء كشورش بپردازد، نه تنها از اين خدمت وامانده بلكه به واسطهء زندگي انفرادي و رتق‌وفتق آن در كهن‌سالي حتي فرصت نقاشي جديد و خلق آثار نو نيز از او سلب شده است.

اين حق است كه چنين سرمايه‌هايي چنين مهجور بمانند؟ و حتي فرزندان اين سرزمين از وجودشان بي‌بهره؟ تاريخ چه قضاوتي در مورد نمك نشناساني چون عاملان اين موارد خواهد كرد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 16:11  توسط نسرین وزیری  |