|
|
|
|
|
امروز ظهر خبر سقوط يك فروند هواپيمارا از زبان يكي از همكاران با تاسفشنيدم . همه شنوندگان هم بر اساس اصل مجاورت جغرافيايي و معنوي خبر هم كه شده تاسف خوردند. يك ساعت بعد سر كلاس درس بنا به ضرورتي مجبور به تماس با همكاران شدم. آنوقت بود كه شنيدم مسافران آن هواپيما، 68 عكاس و خبرنگاري بودهاند كه براي پوشش يك مانور نظامي راهي چابهار بودهاند.ارزش معنوي خبر به مراتب در ذهنم پررنگتر شد چون تمامي آنها از خانواده مطبوعات و رسانهها بودند كه من هم جزء كوچكي از آنم .. ولي پتك سهمگين تاسف و تاثر زماني بر ظرف شيشهاي وجودم فرود آمد كه شنيدم حسن قریب عكاس خوب ايسنا هم در آن هوايپما بوده است. 3بار پرسيدم كه مطمئن هستيد تمامي مسافران و حتي قريب مرده است؟ مخاطبم از موضعي كاملا عقلاني گفت: “هواپيما با يك ساختمان 10 طبقه برخورد و منهدم شده است. چيزي از آن باقي نمانده!”مجاورت آنقدر پررنگتر ميشد كه اين همكار همجوار كه بارها و بارها در برنامههاي خبري همراه او بودم، نزديكتر از همكار تا حد يك برادر برايم مجسم ميشد .فروخوردن بغض آن هم سركلاس درس با حضور استادي كه بسان تيرباري، بي اندكي درنگ، درس ميداد و درس ميداد و درس ميداد؛ كار سادهاي نبود . قطره اشكي فرو ميغلتيد و با واهمه زود دزديده ميشد. دق كردم تا كلاس تمام شد.اگر چه صداي عقلگراي پشت تلفن همچنان در گوشم چون ناقوس ناموزوني زنگ ميخورد كه “چيزي از هواپيما باقي نمانده” ولي در دلم دل دل ميكردم تا كساني از فاميل مطبوعاتيام زنده مانده باشد يا حداقل قريب زنده باشد.هيچ وقت فكر نميكردم براي همكاري كه سرجمع شايد نيم ساعت هم با او طي سه سال همكاري خبري حرف نزده بودم، اينقدر دلتنگ شوم . شايد نگاه غريب و نجيب اين همكار شهرستاني باعث شده بود كه چنين حسي در من تقويت شود.قريب بود و غريب .نزديك بود ولي دور داشته بوديمش .غريبانه از جمعمان پر گشود بي آنكه با او خداحافظي كرده باشيم و او را به خدايش سپرده باشيم ! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 19:45 توسط نسرین وزیری
|
|
||