|
|
|
|
|
از آن شب كه براي اطمينان از خبر شهادت همكارانم به ايسنا برگشتم، ديگر حال و هواي خبرگزاري را مثل گذشته شاداب و پرهياهو نيافتم. كمر تكتك بچهها شكسته. سرویس عکس صاحبعزاست و هر يك از آنها در گوشهاي در هايهاي گريه و نگاه حسرتانگيزيشان كه كاش جاي قريب بودند، كز كردهاند. اتاقي نيست كه صداي گريه از آن بلند نباشد. حتي صبح زود كه هنوز حاضران به تعداد انگشتان يك دست هم نميرسند، راهروها اندوهبارند. گويي گرد مرگ بر سرمان ريختهاند.اگر چه صوت بلند قرآن ديگر به گوشمان نميرسد ولي هنوز پرچمهاي سياه عزا دورادور حياط كوچك ايسنا را پوشانده و عكس دو شهيد عزيزمان، قريب و عمراني در حياط در كنار دفتر يادبود و پايههاي گل، اشك هر تازهواردي را در ميآورد. ديروز پيكر اين دو عزيز را در همين حياط كه روزهاي خوش “خبرنگار” و “دانشجو” را در سالهاي پيش در آن به جشن مينشستيم و عكس يادگاري ميانداختيم، تشییع شد. حياطي كه در باورم نميگنجيد پس از وداع با دکتر فاتح باز هم شاهد اشكوآه ايسناييان باشد. قريب جايت خالي بود كه ضجههاي بچهها را ببيني كه چطور تابوت پيكر سوختهات را چون نگینی در بر گرفته و هايهاي بر آن ميگريستند. عمراني عزيز، جاي تو هم خالي بود كه ببيني همكاراني كه فرصت ديدارشان را در عمر كوتاه يكهفتهايات در تهران نيافته بودي، چطور يكجا گردت جمع شده بودند. افسوس كه خير مقدم نگفته، ناگريز از وداع با تو شديم. كساني براي همراهي ما آمده بودند كه اغلب براي ما غريب مينمودند ولي آمده بودند تا غم غربت از رخسارتان بروبند. همه غرق در ماتم بودند. عكاساني كه نميشد از تابوت جدايشان كرد و در هايهاي گريهاشان عکس ميگرفتند و بر عكسهايتان بوسه ميزدند، خبرنگاراني كه در حسرت عروج ملكوتي زودهنگامتان بيمهابا و باصداي بلند هقهق ميكردند و … در وااسفاي حاضران، شما را به قصد آغوش خانوادههاتان رهسپار فرودگاه كردند. خانوادههايي كه هنگام بدرقهاتان به تهران، تصور نميكردند كه اين آخرين وداعشان خواهد بود و اين آخرين بارياست كه در آغوش گرفته و ميبوسندتان. خانوادههايي كه خدا كند بيديدار اجساد سوخته و غيرقابل شناسايياتان راضي شوند به خاكتان بسپارند. چگونه مادرانتان تاب ميآورند كه دستگلهاي نشكفتهاشان را اينگونه ببينند؟ چه از شما مانده كه در آغوش بكشند؟ چه كسي قامت پير پدران سالخوردهاتان را صاف كند؟ شما كه عصاي دستشان بوديد. اگر ميدانستيد كه اجسادتان را با هواپيماهاي مطمئن به منزل ميبرند باز هم سوار بر آن هواپيماي معيوب ميشديد؟ روزگار را ميبينيد. مردهاتان را گراميتر ميدارد! امروز هم به ياد شما كه حتي ديگر اجسادتان هم در ميانمان نبود به تشييع پيكر همپروازانتان رفتيم. چه خوش گفت آنكه شما را “ققنوسهاي خوننگار” ناميد. قريب باور كن كه اينبار غريب نبودي. آنها كه شايد عكسهايت را هم نديده بودند به شوق خداحافظي با تو آمده بودند و چه بسيار! ميگريستند و ميگفتند: “اين گل پرپر زكجا آمده، از سفر كربوبلا آمده ” آنچه غمم افزون ميكرد اينكه مدام ميگفتند: “اگر” قصوري صورت گرفته باشد! قصوري از اين بالاتر، كه ميدانستند اين هواپيماي باري دچار نقص فني است و باز هم گوسفندوار اين همه انسان بيگناه را سوار بر آن كردند؟ اگر اين قتلعام نيست پس چيست؟ ميداني قريب، تو تنها غريب آن پرواز نبودي. تمام خبرنگاران و عكاساني كه شمارشان بيش از 80 تن بود ولي صداوسيما آنها را 39 تن معرفي كرد هم غريبند. آنها كه حتي از جانب برخي، شهيد هم ناميده نشدن ولي شهادت شما را همگان به او تسليت گفتند! بيش از آنكه به خانوادههايتان. جز سپردنتان به دامان خدا، كاري از دستم بر نميآيد. اميد كه در پناه او آرامش يابيد. گوهري كه در طول عمر حرفهايتان از آن بيبهره بوديد! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 15:27 توسط نسرین وزیری
|
|
||